تبلیغات
شهدا - شهید دوران

شهدا

پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم اما حقیقت این است که شهدا ماندند و زمان ما را با خود برده است









به گزارش خبرنگار نوید شاهد روایت جذاب و خواندنی از زبان شهید عباس دوران عنوان می شود:

دلم نمی خواهد از سختیها با همسرم حرف بزنم، دلم می خواهد وقتی به خانه می روم جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم. نه كسل باشم، نه بی حوصله و نه خواب آلود، تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه كنم، نسبت به همه چیز حساسیت پیدا كرده ام، معده ام درد می كند و دكتر هم می گوید فقط ضعف اعصاب است.


چطور می توانم عصبانی نشوم؟ آن روز وقتی بلوار نزدیك پایگاه هوایی شیراز را به نام من كردند، غرور و شادی را در چشمان همسرم دیدم، خانواده ام نیز خوشحال بودند. حواله ی زمین را كه دادند دستم، فقط به خاطر دل همسرم آن را گرفتم و به خاطر او و مردم كه این همه محبت دارند و خوب اند پشت تریبون رفتم؛ ولی همینكه پایم به خانه رسید، دیگر طاقت نیاوردم، حواله را پاره كردم و ریختم روی زمین؛ یعنی آنها فكر می كنند ما پرواز می كنیم و می بینیم تا شجاعتهای ما را ببینند و به ما حواله خانه و زمین بدهند؟


می خواهند مرا به تهران انتقال دهند، باید با زبان خودشان قانعشان كنم كه انتقال به تهران یعنی مرگ من، چون پشت میزنشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است...



برگرفته از كتاب خاطرات ناب(3)

نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391ساعت 10:46 ق.ظ توسط رسول مرادی| نظرات ()
طبقه بندی: شهدا 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin

Welcome to web bisimchi

آپلود سنتر شاهد


سایت شهدای گمنام

آتـا قـلـم - یادداشتی برای فردا