تبلیغات
شهدا - داستان کاپشن شهید باکری

شهدا

پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم اما حقیقت این است که شهدا ماندند و زمان ما را با خود برده است


زمستان شده بود
کاپشن درست و حسابی که نداشت
آن کت پاره را هم از تن در آورده بود به خانه آمده بود. سینه پهلو کرده بود
هرچه عمه و پدرش پا فشاری کردند که باید امروز برویم کاپشن جدید بخریم قبول نکرد
آخر سر برادر 10 ساله اش که یک سال از خودش کوچکتر بود گفته بود
من می دانم . مهدی برای این کاپشن نمی خواهد چون دوستش کاپشن ندارد و نمی تواند بخرد
گفتند چرا؟
گفت یتیم است
پدر گفت خوب برای او هم می خرم
رنگش زرد شد
گفت بابا نکند کاری کنی که دوستیمان خراب شود . او غرور دارد
"فردا صبح سر صف ناظم هردویشان را صدا کرده بود و 2 عدد کادو بهشان داده بود به بهانه پیشرفت درسی


نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد 1391ساعت 02:01 ب.ظ توسط رسول مرادی| نظرات ()
طبقه بندی: شهدا 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin

Welcome to web bisimchi

آپلود سنتر شاهد


سایت شهدای گمنام

آتـا قـلـم - یادداشتی برای فردا