تبلیغات
شهدا - آنچه می دیدم خواب نبود

شهدا

پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم اما حقیقت این است که شهدا ماندند و زمان ما را با خود برده است



جام جم آنلاین: نمی دانم چقدر خوابیدم كه حس كردم صدای ناله می آید. فكر كردم خواب میبینم. سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و نگاهی به اطراف انداختم. سه نفر كنار هم نشسته بودند و زمزمه می كردند. به صدا و قیافه ی آنها دقت كردم. یك دفعه مثل اینكه آب یخ روی سرم ریختند.

آخر شب پتو را برداشتم و از ساختمان زدم بیرون. حوصله ی شلوغی را نداشتم. دلم می خواست گوشه ای دنج و ساكت گیر بیاورم و بخوابم. ذهنم درگیر اتفاقات صبح تا حالا بود. راه افتادم طرف میدان صبحگاه دوكوهه. با خودم گفتم اینجا توی هوای آزاد، هم خلوت است و هم آرامش بیشتری دارد.
گوشه ی زمین صبحگاه پتویم را پهن كردم و ِول شدم. نسیم خنكی می وزید. خیلی خسته بودم. چشمهایم به آسمان افتاد. آسمان ستاره های زیبایی داشت. نمی دانم چقدر خوابیدم كه حس كردم صدای ناله و زمزمه می آید. غلتی زدم و پتو را روی سرم كشیدم. فكر كردم خواب میبینم. اما صدای زمزمه همچنان می آمد. سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و نگاهی به اطراف انداختم. تكان نخوردم. فقط چشم برگرداندم.

سه نفر كنار هم نشسته بودند و زمزمه می كردند. به صدا و قیافه ی آنها دقت كردم. باورم نمی شد. یك دفعه مثل اینكه آب یخ روی سرم ریختند. درست دیده بودم. حاج احمد متوسلیان، حاج محمد ابراهیم همت و احمد بابایی بودند. داشتند مناجات می خواندند؛ یعنی حاج احمد می خواند، همت و بابایی گریه می كردند. اینها هم ستاره های زیبای زمین بودند. لبم را گزیدم و با خودم گفتم: خاك بر سرت! یاد صبح افتادم كه برخورد خوبی با آنها نداشتیم. از خودم خجالت كشیدم.
صدای العفو العفو و هق هق گریه ی آنها اشكم را درآورده بود. تكان نمی خوردم كه نفهمند آنجا هستم. نزدیك اذان صبح بلند شدند و رفتند و من تازه فرصت كردم بنشینم و آزادانه گریه كنم...
نوشته شده در دوشنبه 27 آذر 1391ساعت 11:51 ق.ظ توسط رسول مرادی| نظرات ()
طبقه بندی: شهدا 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin

Welcome to web bisimchi

آپلود سنتر شاهد


سایت شهدای گمنام

آتـا قـلـم - یادداشتی برای فردا